بانوی سالخورده (۲) - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:11
چشمهایش هنوز می درخشید. مثل ذغال آتش گرفته گرم و گیرا بود. در راه رو تنگ و سرد درمانگاه ، هربار که لرز به جانش می افتاد، یاد مسابقه ای می افتاد که در جوانیش داده بود. آنقدر دستهایش را بالای ذغال گر
مختصر و مفید - تاریخ: 1398/8/10 ساعت: 3:56
دلم نیامد این داستان نویس خوب ایرانی را معرفی نکنم. نشنیدم کتابی از ایشان چاپ شده باشد اما با لحن زیبای جنوبی، خودشان بعضی داستانهاشان را خوانده اند.آقای احسان عبدی پور.اگر در تلگرام جستجو کنید کانالی هست که قصه های صوتی ایشان را گردآوری کرده است. چند وقت پیش به من سه داستان نویس را معرفی کردند برای...
یک روز قسمت دوم و سوم - تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 2:41
حکایت من و فردی مرکوری و شازده خانم قجریاز جلد شازده خانم که بیرون آمدم رفتیم سمت عمارت نگارستان که تا مدتی پیش در دست دانشگاه تهران بوده و اساتید و بزرگوارانی چون پروین اعتصامی در آنجا تحصیل کرده ان
جناب شمس لنگرودی چنین می فرمایند - تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 2:41
در متن قبلی که ارسال کردم جملاتی هستند که موقع نگارش دوست داشتم زیباتر و فشرده تر مرقوم کنم، اما از این قلم و زبان الکن بیشتر از این بر نیامد که:یک جمله مدام در سرم تکرار می شد:« زیست ما در زمان حیات
میهمانی جناب شمس لنگرودی - تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 2:41
مدتی است که مشغول خواندن گزیده ی اشعار شمس هستم و هرچه بیشتر می خوانم بیشتر مسحور این ایجاز کلام و این قدرت بیان می شوم. در ادامه اشعاری را از دفتر ملاح خیابان ها برایتان می نویسم.
دوگانه - تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 2:41
۱) یکی از آمارهایی که سرمان سوت می کشد از شنیدنش آمار تلفات تصادفات جاده ای است. بدون اغراق روزی نیست که این اتفاق نیفتد. متاسفانه از این صحنه های تصادف فیلمی در دسترس نیست و در پیچ و خم جاده ها بین ص
های سیزن - تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 2:41
عرض و سلام و ارادتمدتی نبودم و هنوز در همان نبودن و خلسه غرقه ام. خیلی دوست دارم بنویسم اما هنوز در همان حالت بی وزنی، سیار در فضا به سر می برم. احساس ذره ای را دارم که بعد از مدتها فشرده نگاه داشته
اگر احوال ما را جویا باشید - تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 2:41
خب، دارم کم کم به زندگی عادی بر می گردم. کلاسهای کارگاه دوباره برقرار شده، کلاسهای بچه ها، و پروسه ی بی پایان دندان پزشکی. تازگیها علاقه مند به جناب اریک امانوئل اشمیت و آن نگاه عمیقشان به کند و کاو
آدولف ه - تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 2:41
گفته بودم که در حال خواندن کتاب «آدولف ه دو زندگی» هستم. کتاب هنوز تمام نشده اما به آنجا رسیده ام که هیتلر پس از جنگ جهانی اول تصمیم می گیرد وارد حزب شود و بعد از به قدرت رسیدن کودتا می کند. هیتلر جوا
شعر خوب، شاعر خوب - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 20:56
تابستان امسال بود که در نشستی ادبی با آقای عباس صفاری آشنا شدیم. ایشان از شاعران قدیمی هستند و تا قبل از آشنایی، تنها نامی بودند پشت جلد کتاب «کبریت خیس». این کتاب را خوانده بودم و چندان هم پسند من نب
درباره ی داستان های کوتاه - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 20:56
دیروز داستان کوتاهی دست گرفتم که نویسنده اش را به من معرفی کرده بودند. بعد از مدتها موفق شدم کتاب ایشان را تهیه کنم و مطالعه بفرمایم. نمی دانم حاصل کارگاه های داستان نویسی است، بخاطر مکانیزه شدن همه چ
فروغ - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 20:56
آری آغاز دوست داشتن است برای فروغ که همه ی هستیش آیه ی تاریکی بود اما هدیه اش به من، به ما، به دختران این سرزمین، نور بود و امید.باید ممنون قیصر عزیز باشم اگر که نامی از فروغ می دانم و او را می خوانم
یک روز خوب - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 20:56
در راه برگشت به این فکر بودم که بیایم و بنویسم چه روز خوبی بود چه قرار جان بخشی بود و چه باران پر احساسی که دیدم تصادفا سالمرگ نیماست و عزیزی این شعر را ارسال کرده. دیدم بجای همه ی این پرگویی ها شعر نیما را بنویسم. از جان و دل تقدیم به دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی. نام بعضی نفراترزق روحم شده استوقت هر...
برو ولگردی کن رفیق - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 20:56
جسارت نباشه خدمت شما. این عنوان، اسم کتابی هست به نویسندگی آقای « مهدی ربّی» مجموعه داستانی متشکل از چهار داستان کوتاه که با نگاه آقای ربی و در حال و هوای دوران خاتمی و عشق ها و نا امیدی های آن دورا
لب مرز - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 20:56
نمی دانم تا حالا این حس لب مرز بودن به شما دست داده یا نه، اینکه ندانید کدام طرفی هستید و سرنوشت تان به مویی بند باشد. برای من بارها این حس پیش آمده که تا لب چیزی رفته ام اما به آن نرسیده ام. مثلاً دن
کلارا * - تاریخ: 1397/5/6 ساعت: 0:40
نشست روبروی قاب عکسموج موهایش را باز کردعکس غرق در خوشی شد. دستهایش را از هم گشودنسیم وزیدن گرفتموهای عکس پیچ و تاب خورد. قاب را تا صورتش بالا آوردنگاه در نگاهش دوختدو شعله در چشمهای عکس گیرا شد. دستهایش را دراز کرددستی به نرمی دستش را گرفتدست در دست هم پرواز کردند. روز مادر مبارک *: دوست داشتم نام ...
سی سال بعد - تاریخ: 1397/5/6 ساعت: 0:40
چقدر فاصله ها زود پر می شوندکافیست دستم را بر شانه ات بگذارمتمام گذشته دود می شود به آسمانحالامن هستم و توانگار همیشه بوده ایانگار همیشه بوده ام پ.ن. این دست نوشته را تقدیم دوستی نازنین کردم که قریب ۲۸ سال بود ندیده بودمش. آنقدر خوشحال شد که تشویق شدم اینجا هم بگذارم.
تهی - تاریخ: 1397/5/6 ساعت: 0:40
دوستی نازنین شعری گذاشته بود که برایتان می گذارم فقط قبلش بگویم تمام شعر یک طرف و آن جمله ی آخر هم یک طرف درد من الان همان یک جمله ی آخر است. نمی آید که نمی آید. نه تنها شعر که ملیحه هم رفته ته ته ذهن
هجرت - تاریخ: 1397/5/6 ساعت: 0:40
هجرت پرندگان این شهرکجا می میرندکه هر روز کمتر می شونداما جنازه هایشان پیدا نیست مرده شور از فرط بیکاریدستهایش را به هم می سایدکافور را زیر بینی خودش می گیردپارچه را در سه تکه می بردو پانتومیم وار م
یک شعر - تاریخ: 1397/5/6 ساعت: 0:40
ساحل به ساحلاستخوانهای مرا نشان گذاشته اندمرغان خوش خوراک دریایی پیچ رادیوی قدیمی را می پیچانمموج اول صدای توست که پخش می شودچهار ساله ها با آن می رقصندچهارده ساله ها آن را می خوانند. موج دوم صدای م

برچسب‌های مرتبط

به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی | به یادگار نوشتم خطی | شعر شاعران جوان | شعر شاعران معاصر | شعر شاعران | شعر شاعران جهان | شعر شاعران خارجی | شعر شاعران گمنام | شعر شاعران بزرگ | شعر شاعرانه