خرید بک لینک
عصر دلچسب سه‌شنبه است. سه‌شنبه برای من یک روز معمولی نیست. تقریبا تنها روزی در هفته است که پیش‌فروش نکرده‌ام و اگر نه به تمامی بلکه ساعاتی از آن را می‌توانم بدون برنامه‌ریزی بگذرانم. امروز را در کنار پختن نهاری خوش‌مزه صرف دیدن سریال کردم و حدود ساعت سه تصمیم گرفتم چرت کوتاهی بزنم که برنامه‌ام به هم ریخت.ساختمان کوچک ما، ساختمان‌ آرامی است دور از سر و صدا و جر و بحث‌های خانوادگی یا صدای خنده و بازی بچه‌ها. انگار کنید جزیره‌ای بدون سکنه، در وسط اقیانوسی آرام.با این توصیفات می‌خواستم در آرامش غرق ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 17:13

اقتباس از داستان‌های کوتاه و رمان‌های ایرانی را همیشه دوست داشته‌ام. فیلم‌هایی مثل درخت گلابی ، همیشه پای یک زن در میان است در کنار خیلی اقتباس‌های دیگر من‌جمله بیست زخم کاری، از نمونه‌های خوب و موفق اقتباس بوده‌اند.در مورد سووشون کمی تردید داشتم.سووشون را هزار سال قبل خوانده‌ام. در سن و سالی که متوجه خیلی از اشارات و صحنه‌ها نمی‌شدم و بعد از آن هم دیگر دوباره سراغ خواندن این کتاب نرفتم و جز پایان کتاب اتفاقات زیادی از رمان در خاطرم نمانده است.دیشب با شروع فیلم انگار خاکی هزار ساله، لایه لایه ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 17:13

تهران ۲۵ خرداد ۱۴۰۴ دو هفته‌ی گذشته باشگاه نرفته بودم. نشد که بروم وگرنه از سر تنبلی نبود. دلم برای مربی، دوستانم و حتی وزنه‌ها تنگ شده بود. امروز بعد از دو هفته رفتم. جلو در باشگاه که همیشه شلوغ است خلوت بود. در فضای سرد و سنگین باشگاه جز مسئول باشگاه هیچ‌کس نبود. مسئول با چشمانی پف کرده بدون رژ لب نشسته بود. تا امروز او را اینقدر ساده و ساکت و غمگین ندیده بودم. مرا که دید لبخند زد. انگار جوانه‌ای بودم که در زمستانی ابدی سبز شده باشم. کمی صحبت کردیم... از بی‌خوابی و دلنگرانی گفتیم. سراغ مرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 17:13

سریال در انتهای شب را دوست داشتم. در کل کارهای آیدا پناهنده را دوست دارم. فیلم ناهید را که از او دیدم با بازی قابل قبولی که از پژمان بازغی گرفته بود، امید داشتم که بعدترها فیلمهای بهتری هم بسازد و در این میان سریال در انتهای شب واقعا فراتر از حد انتظار بود.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1403 ساعت: 12:13

چیزی در من جان گرفتههم خوشحالم، هم بیمناکبه قول سعدی نمیدانم با قدم خوف روم یا رجا، اما خواهم رفت که باز سعدی گفته به راه بادیه رفتن بِه از نشستن باطل.البته بگویم اخیرا به این نتیجه رسیدهام که با جملات قصار نمیشود جلو رفت. به این نتیجه رسیدهام که بعضی جملات قصار یا ضربالمثلها به شدت نیاز به تغییر دارند. جناب سعدی هم روی چشم من جا دارند البته.بخشی از حکمت ایشان میگیرم و بخش بزرگتری را خودم بر میگزینم... * بخشی از شعر اخوان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: دوشنبه 18 تير 1403 ساعت: 10:13

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: شنبه 16 تير 1403 ساعت: 19:22

اگرچه تیغ تیز سانسور، به گمانم سطرهایی را حذف کرده و سطرهایی را مثل فیلمهایی که تغییر داده میشوند، تغییر داده، اما هنوز این رمان ارزش خواندن و شنیدن دارد.بن مایهی رمان اعتماد در بیشتر نقدها، خیانت است. اما در کنار خواندن اثر، گوش دادن به آن با اجرای پر احساس و حرفهای گروه صدا پیشه، بیشتر به من نشان داد که بن مایهی اصلی کتاب عشق است. و اصلا مگر بدون عشق، خیانت معنا دارد؟اگر حوصلهی خواندن کتابش را ندارید، از طریق لینک زیر میتوانید به اجرای صوتی آن گوش کنید.https://www.aparat.com/v/4Uu1zنویسنده: آریل دورفمنمترجم: عبدالله کوثرینشر : آگهقیمت فعلی: ۱۷۵ هزار تومان. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 14:16

کیک با طعم انتخابدر بلوار پر ازدحام ما، شیرینی فروشی بزرگی است که تازه افتتاح شده. اسمش را درشت با خط انگلیسی به رنگ صورتی بالای سر درش نوشته و در این شلوغ بازار بلوار، یک نفر راهنما را گذاشته تا لابلای ماشینها جای پارک برایت نشان بدهد.بعد از کلی چپ و راست کردن و به معنای واقعی چپاندن ماشین بصورت کج و معوج در بین موتورهای پیک و پاترولهای* غول پیکر، موفق می شوم بروم داخل.برق نو بودن همه چیز چشمم را گرفته. قبلا هم خرید کردهام از اینجا اما هنوز بوی نوی و تازگی برایم جذاب است. خانمهای مرتب و اتو کشیده با لباسهای در حد مجاز، شیک و مرتب پاسخگو هستند و همین به قول صادق خان، فضا را مطمئن تر میکند.کیک تولد میخواهمبرای چند نفر؟حدودی ده دوازده نفربخورند؟ای... هم بچه داریم هم مثل خودم بخورادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 17:40

شب دومادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 17:40

یک بهاریک تابستانیک پاییزیک زمستان را دیدهام... باقی همه تکراریستدیشب به دوستم که زنگ زد تولدم را تبریک بگوید همین نقل قول را از نیما گفتم.اردیبهشت همیشه زیبا بوده، انگار نقطهی اوج آفرینش را در این ماه گذاشتهاند و باقی همه فرود است به باتلاق زندگیاما، این اردیبهشت(این در معنای همین که الان هست) برای من فقط یک تکرار استبعد از چهل و شش سال، چه چیز تازهای برایم خواهد داشت؟هر سال روز تولدم خیلی خوشحال بودم، اما امسال حالم، حال دم سال تحویل است... پر از بغض، پر از دلتنگی... سخن از خستگی و افسردگی نیست، صحبتم بر سر ملال روزهاست... گاهی فکر میکنم درختان چه حوصلهای دارند که سال از پی سال، چهار فصل را تکرار میکنند.آن نیاز شدید به نو شدن را آیا توانم پاسخ گفت؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:23

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 12:54

دارم کتاب گذر از زمان را میخوانم. کتابی که بالاخره به بازار عرضه شد با تیراژ پانصد نسخه *در جایی مطرح میکند اگر عمر طولانی داشته باشیم آیا خوشبختتریم؟خوشبختی را نمیدانم اما فکر میکنم اگر عمر هزار ساله هم داشته باشم باز اولین و مهمترین دغدغهام در زندگی این است که امروز نهار چی درست کنم و مطمئن هستم اگر تمام کائنات هم کمک کنند باز بار چندانی از دوشم برداشته نمیشود.چقدر متن ترانهی ذرهبین از محسن چاووشی زیباستبه زیر ذرهبین عشق یکی نشست و دود شد... چقدر این نگاه تازه به ذرهبین را دوست داشتم.* کتاب از اشمیت است با ترجمهی خوب و نظارتی خانم شهلا حائری. تیراژ کتاب در کل ۵۰۰ نسخه است. اگر کارهای اشمیت را دوست دارید لطفا از این کتاب حمایت کنید... باشد که به چاپ دوم هم برسد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1402 ساعت: 14:08

شب چهاردهم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: سه شنبه 17 بهمن 1402 ساعت: 13:47

شب هفتم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: سه شنبه 10 بهمن 1402 ساعت: 14:01

«یک در برای من کافیستدری که بر پلهاش بنشینمو سیگارم رابا آخرین شعلهی جوانیتروشن کنم.»گروس عبدالملکیانپلههای این چند سطر ساده، ذهنم را خیلی مشغول کردهاستچرا؟چون مدتهاست که دیگر باب نیست کسی روی پلهی جلو خانهاش بنشیند، با همسایه گپی بزند و سیگاری دود کند.حالا تصور می کنم حالتی را کهیک: جلو خانهام پله داشته باشد و لااقل چهار پله را بالا بیایم تا به در برسمدو: عصر به عصر، ساعت پنج و نیم شش که نه شب است و نه بعداز اظهر ، سینی چایی ام را بردارم و بیایم بنشینم سر پله، اولین رهگذری را که میبینم به یک فنجان چای دعوت کنم و سر حرف را باز کنیم...در این تصویر ساده، اعتماد، دوستی، فراغت، صلح جویی و آرامشی هست که به ضرس قاطع، کسی که آن را دارد، روحش هم از ان همه موهبت خبر نداردو اما چرا پله؟چون مقدمه را دوست دارم... پله پله پله همین بالا رفتن، با شیب ملایم، مقدمهایست برای ورود به یک حریم امن. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 17:25

صفحه بندی